بگو!بگو دوستم می داری ...
من هم ترا دوست دارمو تیرگی جهان به دروغی بدل می شود!تو را دوست می دارمو ظلم افسانه ای بیش نیست ! ترا دوست دارمو تمام زنجیرها فرو می ریزند!
ما رویینه ییم زنده می مانیم!در پیاله هایی که لا جرعه نوش می شوند در خنده و در اشک آدمیان در هر ترانه عاصی در لالایی مادران اندوهگین ... و ما زنده می مانیم در انعکاس عبارت دوستت دارم که شبانه کوجه یی خلوت را تعمید می دهد...
در هر کبوتری که پر می کشد
اوج می گیرد
تیر می خورد
می افتد...
ما زنده می مانیم!
"یغما گلرویی"
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز دوشنبه 28 آذر 1390 در ساعت 06:49 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
کاش گل بودی تا به تلافی همه ی بدیهایت تو را پرپر میکردم
***************************
با خود عهد بستم بار دیگر که تو را دیدم بگوویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم و گفتم بی تو میمیرم
***************************
مراهرجورخواهی دربه درکن:جفایت راازاین هم بیشترکن:بزن باعشق خودآتش به جانم:ولی آتش نشانی راخبرکن
***************************
روی دیوار نوشتم، بارون پاکش کرد . برات نامه نوشتم، پستچی گمش کرد . روی برگ نوشتم، آفتاب خشکش کرد . حالا اس ام اس می دم که بدونی دوست دارم . امیدوارم مخابرات بازی در نیاره
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز جمعه 17 تیر 1390 در ساعت 05:50 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.
به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟
در آواز شب اویز های عاشق؟
در چشمان یک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟
دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.
و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.
ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز
بخوانم.
کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.
می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به
دنیا نیایند.
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.
می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو
هدیه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.
دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.
دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.
دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره...
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز جمعه 17 تیر 1390 در ساعت 05:37 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
چه سخته در جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
به چشم دیگران چون کوه بودن ولی در خود به ارامی شکستن
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز شنبه 28 خرداد 1390 در ساعت 12:46 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
در كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم
می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم
در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو
نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیست
می خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی
بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم
بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم
زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان
تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز دوشنبه 29 فروردین 1390 در ساعت 10:40 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
ارزش یك لبخنددر یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمیدانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریهالمنظر بود.
شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمیآمد و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری میجستند و مردم از او کنارهگیری میکردند. قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود میدید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که میتوان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او میگریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری مینمود و مردم را از خود دور میکرد.
سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.....
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز دوشنبه 29 فروردین 1390 در ساعت 10:39 ق.ظ نوشته شد | نظرات()

وقتی دل ارزش خودش را از دست بدهد و چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشد،وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی،وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد گفته باشی،وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند،وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند،وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی،وقتی احساس کنی تنهاترین هستی،چشمهایت را ببند و از ته دل بخند که با هر لبخند روحی خاموش جان میگیرد و درخت پیر جوان میشود.
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز دوشنبه 29 فروردین 1390 در ساعت 10:37 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
یك جوان یاسوجی به خاطر علاقه به «سوسانو» هنرپیشه زن سریال جومونگ و مخالفت پدرش برای ازدواج با این زن ، اقدام به خودكشی كرد. این جوان كه پس از تماشای سریال جومونگ بشدت به سوسانو علاقهمند شده بود و قصد ازدواج با او را داشت، هنگامی كه خانوادهاش را از این تصمیم مطلع كرد، با مخالفت آنها روبهرو شد.
جوان یاسوجی از پدرش خواست تا با فروش گوسفندانش هزینه سفر وی به كشور كره و یافتن سوسانو را تامین كند و زمانی كه متوجه شد خانوادهاش حاضر به فروش گوسفندان نیستند، با خوردن قرص اقدام به خودكشی كرد.
به دنبال این ماجرا، والدین جوان عاشق پیشه او را به بیمارستان منتقل كردند و با تلاش پزشكان، او از مرگ حتمی نجات یافت.

پدر این جوان در ارتباط با این موضوع گفت: پسرم تصور میكرد براحتی میتواند به كشور كره سفر و با هنرپیشه زن این سریال ازدواج كند و زمانی كه به وی گفتم مبلغ فروش كل گوسفندان كه تمام دارایی من است كمتر از یك میلیون تومان است، او نیز در اقدامی عجیب دست به خودكشی زد و اگر كمی دیر به بیمارستان میرسید، به طور حتم جان خود را از دست میداد.
آخرین خبرها از وضعیت جسمانی جوان یاسوجی حاكی است كه حال وی رو به بهبود است و از مرگ حتمی نجات یافته است.
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز دوشنبه 29 فروردین 1390 در ساعت 10:31 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
sal no mobarak
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز جمعه 5 فروردین 1390 در ساعت 01:55 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز سه شنبه 7 دی 1389 در ساعت 08:08 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز سه شنبه 31 فروردین 1389 در ساعت 09:41 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
در سراشیبی تقدیر
نام مرا
با نام تو تشنه کرده اند
و رفتنت را
بر دلم داغ نهاده اند
دریغ
از دریایی که در چشمهایت نشسته است
بی آنکه بخواهد
آیینه ها را آبی ببیند
یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب
که تکرار آبی ترین زلال ها
در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت
تو را تداعی می کند
برو به فکر من نباش
برو به پای من نسوز
برو به فکر من نباش
من یه جوری سر میکنم
زندگی رو با سختیاش........ا
با که درددل کنم؟
با کسی که پرنده بود برام؟
با کسی که اشیانه بود
دلم به چه خوش بود
کاشکی پرنده پر نداشت
از پریدن خبر نداشت
درخت باغ آرزوش
دغدغه تبر نداشت
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز سه شنبه 31 فروردین 1389 در ساعت 09:38 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز دوشنبه 30 فروردین 1389 در ساعت 11:56 ق.ظ نوشته شد | نظرات()

برق نگاهت از چشمان گیرایت درخشیدن گرفت وچون صاعقه ای در
قلب تنهای من فرود آمد وآنرا شكافت، از درون قلبم چشمه های
جوشان عشق فوران كرد وتمام وجودم را آبیاری كرد ،آب حیات عشق
در تك تك رگهای بدنم جاری شد وسرتاسر وجودم شد سرشار از
عشق، تو تمام ذهن وروانم را به تسخیر خود درآوردی ودیگر من ،من
نبودم بلكه وجودی بودم فقط مالامال از عشق به تو
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز دوشنبه 30 فروردین 1389 در ساعت 11:53 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
میشه از فاصله ها خالی بود
میشه آخر هر لبخند
نقطه ای كاشت به عنوان نشانی
میشه از راز سفر قصه ای ساخت
و هنگام سحر سایه را مهمان شد
میشه این فاصله ها خط بخورند
میشه این خط خطی ها محو شوند
میشه این خاطره ها
كه از حس دل انگیز درخت سرشارند
قلب بی ساز و پر از آه مرا لمس كنند
میشه از پنجره ی یك ایمان
شب را به حیاتی سرگردان تبعید كرد
و دگر خسته نبود از باران ...
میشه از قامت بی باك زمین بالا رفت
اولین برگ پراحساس افق را
روی سیاره ی بی نام محبت ها چید
میشه از دریا رد شد ودگر غرق نشد
پیچكی شد كه از عشق خدا می روید
و از جام زمان می نوشد
میشه در بستر یك اندیشه نو خوابی شد
ودگر خواب نبود
حس بیداری شبنم را باور كرد
میشه از وحشت یك جرعه ی خاك
به سرمستی یك رود گذر كرد
وسپرد پنجره را
كه دگر بسته نماند
گویی از پشت حصار یك عشق
عاشقی خسته دلی گم كرده
پشت این پنجره شاید دلی منتظر است
میشه از زمزمه سبز سحر جاری شد
و نشاطی بخشید
قفس تنهایی این دیوار گلی را ...
میشه ... اما ...
میشه از عشق تهی بود ...
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز دوشنبه 23 فروردین 1389 در ساعت 12:01 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
راز این اندوه بی آرام..................... نتواند نهفت
می روی......................... خاموش و می پیچد............... به گوش خسته ام
آنچه با من........................... لرزش لبهای بی تاب تو گفت
چیست.............. ای دلدار................ این اندوه بی آرام........... چیست؟
كز نگاهت می تراود.................. نازدار و شرمگین ؟
آه ................می لرزد دلم............... از ناله ای اندوه بار
كیست................... این بیمار در چشمت ....................كه می گرید حزین ؟
چون خزان آرا.......................... گل مهتاب......... رویا رنگ و مست
می شكفد............... در نگاهت................................... راز عشقی ناشكیب
وز میان.......................... سایه های وحشی اندوه رنگ
خنده می ریزید................................. به چشمت.............. آرزویی دل فریب
چون صفای آسمان..................... در صبح نمناك بهار
می تراود....................... از نگاهت ................گریه پنهان .............دوش
آری.............. ای چشم گریز آهنگ............. سامان سوخته
بر چه گریان گشته بودی دوش ؟............................ از من وامپوش
بر چه گریان گشته بودی ؟.................. آه ای چشم سیاه
از تپیدن باز می ماند ................دل خوش باورم
در گمان اینكه شاید.............. شاید..................... آن اشك نهان
بود در خلوت سرای................. سینه ات .............یادآورم

کلامی از ته دل کمند
......در انحنای تنهایی خویش ... بین ماندن و رفتن ... بین بودن و نبودن ... بین نیاز و استغنا ... بین خاموشی و فریاد ... رفتن را برمیگزینی !
حسی گنگ و نامفهوم با معنایی به وسعت اندوه.. تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد..... میشکنی ... میشکنی.... و از مرور خاطره ها خیس میشوی !...
می دانی... در زیر لایه های سکوت و فراموشی... خواهی پوسید .... می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی ...
خواهی پوسید... می دانی در چشم این.. رهگذران غریبه... مهجور خواهی ماند... آری خوب می دانی که از خستگی.. حرف های بر دل مانده.. مچاله خواهی شد ... ولی رفتن را بر می گزینی....
می دانی دوباره.... باید پشت این حصارهای تودرتو خالی... برای بودن تلاش کنی... و باز با این روزمرگی بیهوده بجنگی...... اما رفتن را بر می گزینی!
می روی و سکوت پیشه می کنی..... و آنقدر غرق در این سکوت می شوی.... که می خواهی سکوتت را فریاد کنی! .... با تمام وجودت فریادکنی! .... با تار و پودت!
پس دوباره باز میگردی .... ولی می دانی... آری خوب می دانی ...که سکوت را نمی توان فریاد زد....
و ای کاش کسی معنای.... این سکوت را می فهمید!...
منو................از عشق.............. جدایم نكنی
در دل.............. وادی................ بی عشقی ها
چشم و دل بسته .......................رهایم نكنی
من............. در این دشت پراز خوف خطر
جز به الطاف توام......................................... نیست نظر
من .......................در این كوچه ی بی عابر و تنگ
كه در ان نیست ................به جز شیشه و سنگ
به كجا............... روی كنم
جز گل........................... روی تورا
چه گلی بوی كنم
اینروزها ....
اینروزها با سرنوشتم سخت درگیرم
غمگینم از دست خودم از دست تقدیرم
اینروزها بدجور دلتنگ کسی هستم
بغضم ،غمم ، از زندگی ،از مرگ دلگیرم
دار دنیا.......... تو مرا............... بس بودی
کار دنیا................. تو چه................................. نا کس بودی
من برایت............... علفی هرز و............ تو اما از من
نو گلی تازه و................ نارس بودی
با تو از عشق .................................چه گویم.؟؟؟
که در این وادیه پست
تو همانا ...........................که همان
لقمه ی هر کس بودی
در بلندای........ زمان
غصه ی ما.................... اول شد
از تو و غیر....................... چه پنهان
دل ما............. پرپر شد
خواب دیدیم.............................. که مارا
لب مستانه............. دهند
نسب..................... این دل دیوانه
به پروانه...................................... دهند
چه بسا خواب بدیدیم و
ندیدیم................................ ز عشق
به کسی جز................................ نی و نیرنگ
جزایی بدهند
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز دوشنبه 23 فروردین 1389 در ساعت 11:58 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
و من می گویم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شادیم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من می خندم و می گویم : خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است...کارم از گریه گذشته است به آن می خندم...

ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز دوشنبه 23 فروردین 1389 در ساعت 11:51 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
به یادماندنی ترین خاطره زندگی من ....
از پشت پنجره دفتر خاطراتم که مینگرم
تو را در سر سبز ترین باغچه حیاط خلوت خانه زندگیم میبینم
تو را آنجا ماندگار کردم ....
فراموشم مکن .....
میدانم نبودی و نخواهی بود ....
ولی هستی .... نه اینجا که ....
در وجودم که سرشار از توست !!!
تو را خاطره کردم .....
هر روز به مرورت میروم .....
مرور خاطره .....
فراموشم نکن .....
فراموشت نخواهم کرد !!!
روزای غم کجایی تو ... تو خوشیا کنارمی
پشت دستمو داغ میکنم ... تو دیگه عشق اخری
قلبمو ببین که پاره پاره است ... نتیجه ی عشق دوباره است
جدایی از توخیلی سخته ... برای تو خیلی سادست
حیف از این اشکای پاکم ... که ابرومو میبره
من اشکامو پاک میکنم ... این گریه های اخره
عاشق شدن یه اشتباهه ... واسه دلی که زود باوره
دوره عاشقی خط می کشم ... این اشتباه آخره
یه جوری آتیشم زدی ... با هیچی خاموش نمیشم
توام خودتو خسته نکن ... من دیگه عاشق نمیشم
هر کاری که کردی با من ... خدا میاره یه روز سرت
نیاز به نفرین من که نیست ... دعای من پشت سرت
سوختمو خاکسترمو ... دیگه داره باد می بره
من دیگه عاشق نمیشم ... این سوختنای آخره
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز دوشنبه 23 فروردین 1389 در ساعت 11:45 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
خدا سلام رساند و گفت
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.
فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
ilove you Z این مطلب توسط علی لطفی روز سه شنبه 8 دی 1388 در ساعت 08:01 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
تبلیغات












